تبليغاتX
به وبلاگ دانیال خوش آمدی
تنهاترین دل 2008
هر چی بخوای اینجا هست http://www.bia2bnd.ir

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 21:14  توسط دانیال | 
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 16:54  توسط دانیال | 

وقتي پاييز بر طبيعت پا گذاشت
آفتاب مهر ، تابيدن آغاز كرد
طبيعت خسته از مشغله ي زندگي
چشمانش بست وخوابيدن آغاز كرد
طبيعت سبز به خزان پا گذاشت
هر چه كه بود رو زمين جا گذاشت
لباس زيباي ميهماني ز تن خويش كند
لباس خواب حريري به تن خويش كرد
باد پاييزي وزيد و هوا سرد شد
از سردي آن برگ درختان همه زرد شد
سفره ي ابر در آسمان باز شد
زمين تشنه با بارش آن سيراب شد
ببار باران عاشقانه زمين را خيس كن
چو چشمان من كه از بارش خيس است
پاييز فصل غم و دل هاي سوزان
فصل چشمان گريان و اشك ريز است
زمان كوچ پرندگان فرا رسيد
در همين زمان بر يكي از آن ها بلا رسيد
از بد شانسي او سخت بيمار شد
يار ديرينش چند روزي بر او تيمار شد
ولي ديگر وقت و فرصت كافي نبود
براي موندن صبر و مهلت آني نبود
هوا سرد و سردتر مي شد
زندگي بر آن ها سخت تر مي شد
مرغك ما بيهوش بود و
كوچ دوستانش نديد
وقتي بهوش آمد
هيچ اثر از يار دورانش نديد
همه به سفر رفته بودند
او تنهاي تنها مانده بود
از هر آنچه قبلا او داشت
فقط بيماري با او مانده بود
مرغك ما نه از ترس مرگ خويش
بلكه از فراق يار خويش مي گريست
او از تب و تنهايي هراسي نداشت
بلكه چون به يارش دلبسته بود مي گريست
ديگه تا زمستون فقط چند روز مي ماند
هوا سرد تر شده و استخوان مي تركاند
مرغك ما خوشخوان تر شده
غزل خداحافظي را براي فرداهاش مي خواند
ولي خدا رحمان و مهربان بود
آن زمستان مثل تابستان بود
پرنده سال را به پايان رسوند
مثل گلي شد كه در گلستان بود
او كه يارش تنها رفته بود
در سفر به تير بلا گرفتار شد
تنش زخم كاري برداشت
به ترك زندگي ناچار شد
بهاران مرغك منتظر
از اومدن يارش مايوس شد
كوله بار سفر را جمع كرد
روان به دنبال محبوب شد
سال هاست او از اينجا رفته
براي خويش بهشتي ساخته است
او در راه عشق خود
به خدا پيوسته و جان خويش باخته است
او يار نيمه راه بود
اين عشق مي ورزد ديوانه وار
او تاجر سود و زيان بود
اين طواف مي كند پروانه وار

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 16:12  توسط دانیال | 

وقتي مردم  دور و برم شلوغ نشه
مي خوام باهاش خلوت بكنم
دسته گلو از دستاش بگيرم
به جشن سالگردم دعوت بكنم
وقتي مردم كنار بايستيد هول نكنيد
مي خوام رنگ چشاشو خوب ببينم
اون چشايي كه از گريه سرخ شده
براي آخرين بار عكسي ازش بگيرم
وقتي مردم شما همه بريد
بزاريد اون تنها پيشم بمونه
در گوشم گفته براي آخرين بار
مي خواد قصه ي خواب خوشو  بخونه
وقتي مردم بگيد چيزي رو جا نذاره
هر چي داده ازم پس بگيره
دلي را كه داده از جاش در بياره
جاي زخمش چند تا بوسه بچينه
وقتي مردم هر دومون اشك مي ريزيم

رومونو به خدا مي كنيم يه چيزي بهش ميگيم
اي خدا مواظبش باش زياد غم نخوره

عاشق بود ببخشش اگه بهت بر نخوره

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 16:7  توسط دانیال | 

اگر میتوانستم فراموشت میکرد اما......

تو در ابی اسمان به من لبخندزدی

تو در خوش اوازترین ترنم ابی اب به قلبم پا گذاشتی

تو در قشنگترین لبخند کودکانه به چشمم نشستی

تو را با نوای قلبم پذیرفتم با اهنگ گوشنواز عشق

تو مرا با مهر خواندی و من.......

به مهمانی سفره ی محبتت امدم

اگرمیشد از یادت میبردم اما.......

تو را با جوهر خونم در پنهانی ترین زوای قلبم با سوزن تیز صبر

حکاکی کرده ام

چگونه میشود نقشی را که حک کرده ای

پاک کرد واز بین برد

من هرگز نمیتوانم و واقعیت این است که چنین چیزی را هم نمیخواهم

من به تو می اندیشم و تو را با هر انچه که وجود دارد میپذیرم

مگر عشق جز این است  .......

اه .....ونمیدانم سرنوشت چه بازی است با من میکند

و من برای تو بسان اب روان رودخانه زلالم

باورم کن و با من مثل من باش

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 16:5  توسط دانیال | 

گل سرخ قصه مون با شبنم رو گونه هاش

دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش

خونه ی اون حالا توی گلدون سفالی بود

جای یارش چقدر تو این غریبی خالی بود

یادش افتاد که یه روز یه باغبون دو بوته داشت

یه بهار اون دوتا رو کنار هم تو باغچه کاشت

با نوازشهای خورشید طلا قد کشیدن

قصه شون شروع شدو همش به هم می خندیدن

شبنمهای اشکشون از سر شوق و ساده بود

عکس دیوونگیشون تو قلب هم افتاده بود

روزهای غنچه گیشون چقدر قشنگ و خوش گذشت

حیف لحظه هایی که چکید و مرد و بر نگشت

یه روز اما یه غریبه اومدواروم و ترد

یکی از عاشقهای قصه ی ما رو چید و برد

اون یکی قصه ی این رفتن و باور نمی کرد

تا که بعدش چیده شد با دستهای سرد یه مرد

گل های قصه ی ما عاشقهای رنگ حریر

هر کدوم یه جای دنیا بودن وهر دو اسیر

هیچکی از عاقبت اون یکی باخبر نبود

چی می شد اگه تو دنیا قصه ی سفید نبود

یکیشون حالا تو گلدون سفال خیلی عزیز

اون یکی برده شده واسه عیادت مریض

چقدر به فکر هم اما چقدر در به درن

اونها دیگه تا ابد از حال هم بی خبرن

این یه قانون شده که چه تو زمستون چه بهار

نمی شه زخمی نشد با بازیهای روزگار

اگه دست روزگار گلهای ما رو نمی چید

حالا قصه با وصالشون به آخر می رسید

ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه

خوبها رو کنار هم میاره بعدش می ینه

کاش دلهایی که هنوز هم می پرن واسه بهار

در امون بمونن از بازی تلخ روزگار

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 16:1  توسط دانیال | 

از دوست داشتن

امشب از آسمان دیده تو

روی شعرم ستاره میبارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

 

شعر دیوانه تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره میسوزد

عطش جاودان آتش ها

 

آری ، آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

از سیاهی چرا حذر کردن ؟

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب بجای میماند

عطر سکر آور گل یاس است

 

آه ، بگذار گم شوم در تو

کس نیابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

 

آه ، بگذار زین دریچه باز

خفته در پرنیان رویاها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها

 

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم ، پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو ، بار دیگر تو

 

آنچه در من نهفته دریائیست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفانی

کاش یارای گفتنم باشد

 

بس که لبریزم از تو ، می خواهم

بدوم در میان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

 

بس که لبریزم از تو ، میخواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه تو آویزم

 

آری آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 16:0  توسط دانیال | 
 

دلمو بردي باز از نو

ديگه چي ميخواي

دارو ندارم مال تو

ديگه چي ميخواي

برو بذار بسوزم من با بي كسيهام

برو بذار بمونم با دلواپسيهام

هيچي نپرس فقط برو   ولي فراموشم نكن

شمعمو آتيشم به پات

برو و خاموشم نكن

اگه يه روز ورق زدي دفتر خاطراتتو

يادت مياد قلب منو

ميشينه چشم به راه تو

آره برو ولي بدون اينجا يكي ميمرد برات

باور نكردي عشقشو اگه قسم ميخورد برات

ميري برو ولي فقط اينو يادت باشه عزيز

اشك زلالتو جلو چشم غريبه ها نريز

هيچي نپرس فقط برو ولي فراموشم نكن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 16:0  توسط دانیال | 

دل من گریه می خواد

وقتی ابرهای سیاه ، آسمون شهرمو ، می پوشونه

از کنار پنجره شیون باد می پیچه توی خونه

وقتی بارون می شینه ، روی فرش سبزه ها

دل من گریه می خواد

همه جا رنگ شب ، واسه مرگ لحظه ها

دل من گریه می خواد

دیگه از سکوت سرد کوچه ها ، دل من خسته شده

مثل اون روزها می خوام داد بزنم ، که لبم بسته شده

آخه من ممنونم از مرداب پیر

براتون قصه ی دل خونده بودم

می خواستم یه روز به دریا برسم

که حالا زندونی هر نفسم

 من اسیر قفسم ، توی شهر آشنا ، یه غریب بی کسم

هوس خنده ، نمونده رو لبام

مثل یک صخره ی سردند آدمها

خبر از خوندن یک ترانه نیست

خاک مرده پاشیدن رو صحنه ها

نه سوالی ، نه جواب ، همه جا رفته بخواب

دل من گریه می خواد

مستی و عشق و امید، همه شد نقش بر آب

دل من گریه می خواد دل من گریه می خواد

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:59  توسط دانیال | 

واسه منی که دلتنگم از زندگی دلگیرم

بهتره سفر کردن ، وگرنه اینجا می میرم

در گذر از هر گذری خبر نبود از خبری

نه زنده بود زندگی ، نه مرگ را بود اثری

نه ارزش گلایه ای  نه فرصتی به چاره ای

چه می توان دوا نمود به قلب پاره پاره ای

از هیچ راه افتادم دل به و جاده ها دادم

از یاد همه رفته سردرگم و آشفته

نه در گذرگاه کسی ، نه جان بشه خار و خسی

نه پر زدن در قفسی نه منتظر هم نفسی

گفتم از چه می ترسی ، آخرش یه راهی هست

آخرش مگه رنگی بدتر از سیاهی هست ، بدتر از سیاهی هست

سهم دل ما این بود ، آلوده و بیهوده

تا بوده همین بوده ، نه رو سفید پیش یار ، نه سرفراز در دیار

ببین چگونه گم شدیم ، سوار عشق در غبار

راه افتادم و هی رفتم شاید کمی دلم وا شه

به عشقی که یه جور امروز زود بگذره فردا شه

به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه

با دلهره و تشویش ، شک کردم به کار خویش

که یه راه نشناخته ، یه عمر دیگه در پیش

گفتم از چه می ترسی ، آخرش یه راهی هست .........

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:58  توسط دانیال | 

اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه
توی زندگی یه وقتا ، تنهایی رمز عبوره
اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم
مطمئن باش توی دنیا ، دل به تو سپرده بودم
خیلی سخته بگی میرم ، وقتی می خوای که بمونی
وقتی می خوای تو خیالت ، شعرای قشنگ بخونی
من گذشتم از تو اما ، تو همیشه بهترینی
مثل اشکی واسه چشمام ، موندگاری و صمیمی
من می خواستم تو خیالم ، ازتو تا ابد بخونم
تنها باشم بی حضورت ، رازچشماتو بدونم
من می خواستم واسه دردام ، تنهایی خونه بسازم
با نت های مهربونیت ، شعرای قشنگ بسازم
می دونستم وقتی میرم ، دیگه تا ابد غریبم
حتی واسه چشم خیست ، بی وفاترین فریبم
شاید امروز که سیاهی ،رخنه کرده تو وجودم
بدونم که راستی راستی ، روزی عاشق تو بودم

و هنوز عاشقتم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:57  توسط دانیال | 

اي عشق تو ما را به كجا مي كشي اي عشق
جز محنت و غم نيستي ، اما خوشي اي عشق
اين شوري و شيريني من خود ز لب توست
صد بار مرا مي پزي و مي چشي اي عشق
چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز
تا باز تو دستي به سر من
  كشي اي عشق
دين و دل و حسن و هنر و دولت و دانش
چندان كه نگه مي كنمت هر ششي اي عشق
رخساره ي مردان نگر آراسته ي خون
هنگامه ي حسن است چرا خامشي اي عشق
آواز خوشت بوي دل سوخته دارد
پيداست كه مرغ چمن آتشی اي عشق
بگذار كه چون سايه هنوزت بگدازند
از بوته ي ايام چه غم ؟ بي غشي اي عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:57  توسط دانیال | 

دلي كنار پنجره نشسته زار مي زند
و خواب ديده ام شبي مرا كنار مي زند
غروب ها كه مي شود خيال چشمهاي تو
تو را دوباره در دل شكسته جار مي زند
يكي نگاه مي كند يكي گناه مي كند
يكي سكوت مي كند يكي هوار مي زند
و عشق درد مشترك ميان ماست با همه
كسي كه شعر گفته يا كسي كه تار مي زند
درست مثل بازي گذشته هاي شاعري
كه جاي سنگ و گل به دوستش انار مي زند
خدا كند به وعده اش وفا كند كه گفته بود
شبي مرا به جرم عشق خويش دار مي زند

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:56  توسط دانیال | 

آسمون آرزومون پره از ابراي تيره
لالايي واست بخونم تا شايد خوابت بگيره
اگه از خواب نپريدي توي خواب خدا رو ديدي
يه جوري بپرس ازش كه دلامون چرا اسيره
باز كه چشماتو نبستي ببينم باز كه نشستي
مي دونم يه جوري هستي كه دلت از همه سيره
اما بهتره بدوني طبق اصل مهربوني
دل واسه عاشق نبودن راه نداره ناگزيره
چشماي تو شده خسته بغض آرزوت شكسته
اما باز تو فكر ايني اگه من رو نپذيره
بهتره بيدار نشيني اون و توي خواب ببيني
واسه ديوونه بودن عزيزم هميشه ديره
خوش به حال بعضي مردم كه شدن تو زندگي گم
التماس سرخ سيبا پيششون چقد حقيره
نه به فكر عطر ياسن نه به فكر التماسن
خنده داره واسشون كه دل ما يه جايي گيره
چي بگم شبم تموم شد نديدم اون رو حروم شد
كاش مي دونست يكي اينجا بد جوري واسش مي ميره
كاش كه بود يه قطره بارون واسه نامه هامون
به دل هميشه دريات از كسي كه تو كويره

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:54  توسط دانیال | 

 

@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه

فقط  خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره  از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای

سیاه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی  ،   دیگه  ساعت رو

طاقچه شده کارش فراموشی  ،  شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون  نمی

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که  نیستی  توی  این خونه ،   دیگه  آشفته

بازاریست  ،  تموم  گل ها  خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

رنگ  و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم که تو می دونی،سرخاک

تو می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

 تو

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:38  توسط دانیال | 

زیباترین بهانه لحظه های زندگی ام

نمی دانم وقتی که آرام در نگاهم نشستی

شاد باشم یا غمگین

به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم

نگاهم که به اینه گره می خورد

جمع شدن قطره قطره تو را دیدم

و اینکه آماده باش برای جدایی

باید رها شوی بر پهنای صورتم بغلتی

و شادمانه مرا در این سوگ تنهایم بیشتر فرو بری

بهانه چشمهایم

کمی آرام تر از دیدگانم جدا شو

تا من هم به پاس مهربانی ات

قطره ای دیگر نثارت کنم

نمی دانم اگر روزی نیایی

کدامین دست

گونه های خشکیده مرا سیراب می کند

بهانه زندگیم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:31  توسط دانیال | 

ترك هاي روي تن اش صدايت ميزند وجودش ميزبان يك بوسه از توست بس كي آيي

انتظارش را دوست دارد چون ميداند كه ميايي و در اغوشش ميگيري بس كي آيي

همه را اميدوار تو كرده هست به همه قول تو را داده هست بس كي آيي

صبوري را با خود تكرار ميكند به آسمان خيره تر از هميشه ميشود بس كي آيي

سكوت آسمان را فرا ميگيرد نويدي در راه هست

فرشتگان حضور ت را در گوش همه فرياد ميكند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:25  توسط دانیال | 

وقتی که خاکم میکنن ،، بهش بگین پیشم نیاد

بگید که رفت مسافرت ،، بگید شماره ای نداد

یه جور بگید که آخرش ،، از حرفاتون هل نکنه

طاقت ندارم ببینم ،، به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسامو ،، بردارید آتیش بزنید

هر چی که خاطره دارم ،، برید و از بیخ بکنید

نزارید از اسم منم ،، یه کلمه جا بمونه

نمیخوام هیچوقت تنمو ،، توی گورم بلرزونه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:58  توسط دانیال | 

انـــتــــظار

 هیچ کجا و هیچ کس نیست برای چون توئی که تنهاییت تا وسعت مرگ ادامه دارد. هرگز هیچ کجا، هیچ کس و هیچ وقت به انتظار نایستاده است و تو بیهوده ترین انتظار را با خود داری. خودت هم نمی دانی انتظار چه را می کشی، حتی در تصورات خویش تصویری زلال از این انتظار نداری. اما فقط این را می دانی که باید به انتظار ایستاد. حس غریبی ترا به اینگونه جایی که نمی دانی کجاست، به انتظار چیزی که نمیدانی چیست، واداشته است. میگویی باید کسی باشد! باید کسی بیاید! اما کی و کجا نمی دانی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:57  توسط دانیال | 

 

من وتو كنار هم

قصه هائی داشتيم

قصه های هزار هزار و يكشب

مثنوی هزار هزاری داشتيم

آخرين قصه ما

شايدم برگ آخرقصه ما

برگ جدائی بود

قصه صد غصه ما

آخرش جدائی بود     برای تو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:56  توسط دانیال |